|
دانستنیها و گنجینه سرگرمی ها
|
||
|
دانستنیها دانستنیهای علمی دانستنیهای پزشکی دانستنیهای ادبی عجایب جهان اطلاعات عمومی تفریح و سرگرمی |
در مشغولی ایشان به کار دنیا و فراموش کردن اخرت چون مثل قومی است که در کشتی بودند و به جزیره ای رسیدند برای قضای حاج و طهارت بیرون آمدند و کشتیبان منادی کرد که هیچ کس مباد که روزگار بسیار برد و جز به طهارت مشغول شود که کشتی به تعجیل خواهد رفت پس ایشان در آن جزیره پراکنده شدند گروهی که عاقل تر بودند سبک طهارت کردند و باز آمدند کشتی فارغ یافتند جایی که خوشتر و موافقتر بود بگرفتند و گروهی دیگر در عجایب آن جزیره عجب بماندند و به نظاره باز ایستادند و در آن شکوفه ها و مرغان خوش آواز و سنگریزه های منقش و ملون نگریستند چون باز آمدند در کشتی هیچ جای فراخ نیافتند. جای تنگ و تاریک بنشستند و رنج آن میکشیدند. گروهی دیگر نظاره ی اختصار نکردند بلکه آن سنگریزه های غریب و نیکو تر چیدند و با خود بیاوردند و در کشتی جای آن نیافتند جای تنگ بشستند و بارهای آن سنگریزه ها بر گردن نهادند و چون یک دو روز بر آمد آن رنگهای نیکو بگردند و تاریک شد و بوی های ناخوش از آن آمدن گرفت جای نیافتند که بیندازند . پشیمانی خوردند و بار و رنج آن بر گردن میکشیدند و گروهی دیگر در عجایب آن جزیره متحیر شدند با از کشتی دور افتادند و کشتی برفت . و منادی کشتیبان نشنیدند و در جزیره می بودند تا بعضی هلاک شدند از گرسنگی و بعضی را سباع هلاک کرد آن گروه اول مثل مومنان پرهیزگار است و گروه باز پسین مثل کافران که خود و خدای را و آخرت را فراموش کردند و همگی خود را به دنیا دادند که ( حیات فانی دنیا را بر حیات ابدی آخرت برگزیدند) و آن دو گروه میانین مثل عاصیان است که اصل ایمان نگاه داشتند و لیکن دست از دنیا بنداشتند گروهی با درویشی تمتع کردند و گروهی با تمتع نعمت بسیار جمع کردند با گران بار شدند.
ناصح باید که در نصیحت و ارشاد طریق لطف رعایت نماید و در صحبت و محفل پند ندهد بلکه در خلوت و فرصتی ک داند که سخن جای گیر است کلمه یی نه از روی ملامت بگوید چه درین زمان صلاح وقت در نرم گویی و خوش خوییست و خلفا و ملوک در قدیم الایام از علما و مشایخ سخنان تلخ میشنوده اند و از روی اخلاص قبول میفرموده چنانچه در کتب مذکور است هارون الرشید شقیق بلخی را گفت مرا پندی ده شیخ گفت ای خلیفه خدای را سرایی است که آن را دوزخ خوانند و تو را دربان آن سرا کرده و سه چیز به تو ارزانی داشتند تا بدان خلق را از دوزخ بازداری مال و شمشیر و تازیانه پس باید که به مال محتاجان را از فاقه خلاص کنی تا به واسطه ی آن متوجه سیئات و محرمات نشوند ظالمان را به شمشیر قتل کنی تا مسلمانان از شر ایشان ایمن شوند و به تازیانه فاسقان را ادب نمایی تا ازفجور و فسق باز ایند اگر چنین کردی تو هم نجات یافتی و هم خلق را نجات دادی و اگر خلاف این کردی پیش از همه به دوزخ میروی و دیگران در پی تو هارون بگریست و دست شقیق را ببوسید.
در آیین دوست گرفتن بدان ای پسر که مردمان تا زنده باشند ناگزیر باشند از دوستان که مرد اگر بی برادر باشد به که بی دوست از انچه حکیمی را پرسیدند که دوست بهتر یا برادر گفت برادر هم دوست به پس اندیشه کن به کار دوستان به تازه داشتن رسم هدیه فرستادن و مردمی کردن ازیرا که هرکه از دوستان نه اندیشد دوستان نیز از او نه اندیشند پس مرد همواره بی دوست بود و ایدون گویند که دوست دست بازدارنده ی خویش بود و عادت کن که هر وقت دوستی گرفتن ازیرا که با دوستان بسیار عیبهای مردم پوشیده شود و هنرها گستریده گردد و لکن چون دوست نو گیری پشت با دوستان کهن مکن که گفته اند دوست نیک گنجی بزرگ است دیگر اندیشه کن از مردمانی که با تو به راه دوستی روند و نیم دوست باشند با ایشان نیکویی و سازگاری کن و به هر نیک و بد با اینان متفق باش تا چون از تو همه مردمی بینند دوست یکدل شوند که اسکندر را پرسیدند که بدین کم مایه روزگار این چندین ملک به چه خصلت به دست آوردی گفت که به دست آوردن دشمنان به تلطف و جمع کردن دوستان به تعهد و آنگه اندیشه کن از دوستان دوستان که دوستان دوستان هم از جمله ی دوستان باشند و بترس از دوستی که دشمن تو را دوست دارد که باشد که دوستی او از تو بیشتر باشد پس باک ندارد از دشمنی با تو کردن از قبل دشمن تو و بپرهیز از دوستی که مر دوست تو را دشمن دارد و دوستی که از تو بی بهانه و بی حجتی به گله شود نیز به دوستی وی طمع مکن.و اندر جهان بی عیب کس مشناس اما تو هنرمند باش که هنرمند کم عیب بود و دوست بی هنر مدار که از دوست بی هنر فلاح نیاید و دوستان قدح را از جمله ی ندیمان شمار نه از جمله ی دوستان که ایشان دوستان دم و قدح باشند نه دوستان غم و فرح و بنگر میان نیکان و بدان و با هر دو گروه دوستی کن با نیکان به دل دوست باش و با بدان به زبان دوستی نمای با دوستی هر دو گروه تو را حاصل گردد اما با بی خردان هرگز دوستی مکن که دوست بی خرد از دشمن بخرد بتر بود که دوست بی خرد با دوست از بدی ان کند که صد دشمن با خرد با دشمن نکند و تنهایی دوست تر دار از همنشین بد .و حق مردمان و دوستان به نزدیک خویش ضایع مکن با سزاوار ملامت نگردی که گفته اند دو گروه مردم سزاوار ملامت باشند یکی ضایع کننده ی حق دوستان و دیگر ناشناسنده ی کردار نیکو بدان که مردم را به دو چیز توان دانست که دوستی را شاید یا نه یکی انکه دوست او را تنگدستی رسد چیز خویش از او دریغ ندارد به حسب طاقت خویش و به وقت تنگی از وی بر نگردد با آن وقت که با دوستی وی از این جهان بیرون شود او فرزندان آن دوست را و خویشاوندان دوستان ان دوست را طلب کند و به جای ایشان نیکی کند . و اگر درویش باشی دوست توانگر طلب مکن که درویش را خود کس دوست نباشد خاصه توانگران .و دوست به درجه خویش گزین و اگر توانگر باشی و دوست درویش داری روا باشد .اما در دوستی مردمان دل استوار دار تا کارهای تو استوار بود و لیکن اگر دوستی بی جرم دل از تو بردارد به باز آوردن او مشغول مباش . ونیز از دوست طامع دور باش که دوستی او با تو به طمع باشد نه بحقیقت و با مردم حقود هرگز دوستی مدار که مردم حقود دوستی را نشاید ار آن که حقد هرگز از دل حقود بنشود. چون همیشه آزرده و کینه ور باشد دوستی تو اندر دل وی محکم نباشد و بر وی اعتماد نبود .
باید که بسیار نگوید و سخن دیگری به سخن خود قطع نکند و هر که حکایتی یا روایتی کند و او بر آن واقف باشد وقوف خود بر آن اظهار نکند با ان کس آن سخن به اتمام رساند و چیزی را که از غیر او پرسند جواب نگوید و اگر سئوالی از جماعتی کنند که او داخل آن جماعت بود بر ایشان سبقت ننماید و اگر کسی به جواب مشغول شود و او بر بهتر جوابی از آن قادر بود صبر کند تا آن سخن تمام شود پس جواب خود بگوید بر وجهی که در متقدم طعن نکند و در محاوراتی که به حضور او میان دو کس رود خوض ننماید و اگر از او پوشیده دارند استراق سمع نکند و تا او را با خود در آن مشارکت ندهند مداخلت نکند و با مهتران سخن به کنایت نگوید و آواز نه بلند دارد و نه آهسته بلکه اعتدال نگاه می دارد و اگر در سخن غامض افتد در بیان آن به مثال های واضح جهد کند والا شرط ایجاز نگاه دارد و الفاظ غریب و کنایات نا مستعمل به کار ندارد و سخنی که با او تقریر میکنند تا تمام نشود به جواب مشغول نگردد و آنچه خواهد گفت با در خاطر مقرر نگرداند در نطق نیارد و سخن مکرر نکند مگر که بدان محتاج شود و قلق و ضجرت ننماید و فحش و شتم بر لفظ نگیرد و اگر به عبارت از چیزی فاحش مضطر گردد بر سبیل تعریض کنایت کند از ان و مزاح منکر نکند و در هر مجلسی سخن مناسب ان مجلس گوید و در اثنای سخن به دست و چشم و ابرو اشارت نکند مگر حدیثی که اقتضای اشارتی لطیف کند انگاه آن را بر وجه پسندیده ادا نماید در راست و دروغ با اهل مجلس خلاف و لجاج نورزد خاصه با مهتران و سفیهان و کسی که الحاح با او مفید نبود بر او الحاح نکند و اگر در مناظره و محاورت طرف خصم را رجحان یابر انصاف بدهد و از مخاطبه ی عوام و کودکان و دیوانگان و مستان با تواند احتراز کند و سخن باریک با کسی که فهم نکند نگوید و لطف در محاورت نگاه دارد و حرکات و اقوال وافعال هیچ کس ر به قبح محاکات نکند و سخن های موحش نگوید و چون در پیش مهتری رود ابتدا به سخنی کند که به فال ستوده دارند و از غیبت و نمامی و بهتان و دروغ گفتن تجنب کند چنانکه ته هیچ حال بر ان اقدام ننماید و با اهل آن مداخلت نکند و استماع آن را کاره باشد وباید که شنیدن او از گفتن بیشتر بود از حکیمی پرسیدند که چرا استماع تو راز نطق تو زیادت است گفت زیرا مرا دو گوش داده اند و یک زبان یعنی دو چندان که میگویی می شنو.
شنیدم که در غزنین خبازان در دکانها ببستند و نان عزیز و نایافت شد و غربا و درویشان در دنج افتادند و به تظلم به درگاه شدند و پیش سلطان ابراهیم از نانوایان بنالیدند . فرمود تا همه را حاضر کردند گفت چرا تنک کرده اید گفتند هر باری که گندم و آرد در این شهر می آرند نانوای تو میخرد و در انبار میکند و میگوید فرمان چنین است و ما را نمی گذارد که یک من بار بخریم سلطان بفرمود تا خباز خاص را بیاوردند در زیر پای پیل افکندند چون بمرد بر دندان پیل ببستند و در شهر بگردانیدند و بر وی منادی می کردند که ( هر که در دکان نگشاید از نانوایان با او همین کنیم ) و انبارش خرج کردند نماز شام بر در هر دکانی پنجاه من نان بمانده بود و کس نمی خرید .
در کتب هندوان آورده ان که وقتی مردی از یکی خانه ای خرید و خواست که در آن خانه عمارتی کند ناگاه در دیوار آن گنجی یافت آن مال برداشت و به نزدیک بایع برد و گفت مالی یافته ام در دیوار خانه ای که از تو خریدم و من از تو خانه خریدم نه زر آن بایع گفت من آن خانه را همچنان یافته بودم و مرا از آن زر خبر نیست و من این زر را نتوانم بستد چه خود را در آن حقی نمی شناسم پس هر دو گفتند صواب آن است که به حکم موافقت کنیم و مال به وی دهیم تا در مصالح ملک خرج کند پی مال را نزدیک وی اوردند و حال تقریر کردند رای بانگ بر ایشان زد و گفت شما که اوسط مردمانید این قدر در امانت خود روا نمی دارید من که مصالح خلق به من مفوض است و آفریدگار زمام ملک قبضه ی اقتدار من نهاده است این جرات چگونه کنم پس آن هردو گفتند حاکم تویی و ما را واقعه ای افتاده است فتوای این مشکل هم از معنی معدلت تو راست اید پس حاکم بفرمود تا با یکدیگر مصاهرت کنند بایع را دختری بود و مشتری را پسری ان دختر را به این پسر دادند و آن مال را بدیشان داد و آن حاکم از عدل خود روا نداشت که گرد ظلم و خیانت بد پیرامن دامن عدل او نشستی .
جوامع الحکایات و لوامع الروایات
شنودم که ملکی از ملکان پارس با وزیر خویش متغیر شد وی را معزول کرد وزارت را کسی دیگر نامزد کرد و این معزول را گفت (خویشتن ا جایی اختیار کن که به تو دهم تا به نعمت و قوم خویش آنجا روی و مقام کنی) وزیرگفت ( مرا بخشد اگر بر من رحمتی خمی کند از مملکت خویش دهی ویران به من دهی با من به حق الملک با مرقعی بروم و آن ده آباد کنم و آنجا بنشینم ) این ملک فرمود که چندان ده ویران که خواهر وی را دهید . یک بدست زمین جز آبادان نیافتند که به وی دهند تا خبر دادند که در همه ی مملکت ویرانی نیست و به دست همی نیاید . وی ملک را گفت ( ای خداوند من خود دانستم که در تصرف من ویران نیست اما این ولایت که از من باز گرفتی به کسی ده که اگر وقتی از او خواهی همچنین به نو سپارد که من به تو سپردم ) چون این سخن معلوم ملک شد از ان وزیر معزول عذرها خواست و وی را خلعت داد و وزارت به وی باز داد.
|
|